تو رفتي و هنوز
غم تو مانده به جا
غم آن خاطره ي شيرينت
كه در انبوه درختان سرو
من و تو پرسه زنان
پي هم مي گشتيم
دور از انديشه ي فردايي غريب
كه نمي دانستيم ،چقدر فرداها
زودتر ازپيريمان
گرد غم برسرمان مي ريزند
آهِ آن خاطره ات
كه شبي باراني
من و تو اشك به چشم خنديديم
سينه مي آزارد
به خودم مي گويم:
كاش مي شد آن شب
كاش مي شد آن روز
دل تو مهر نداشت
ديده ام باز نبود
كه تو را از پي تاريكي شب بشناسد
و تو رفتي و هنوز
غصه ها و دردها ...

آواز عاشقانه من در گلو شکست
حق با سکوت تو بود, صدای من در گلو شکست
دیگر دلم هوای سرودن نمی کند
تنها بهانه دل من در گلو شکست
سر بسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گریه های عقده گشا در گلو شکست
آن روزهای با تو بودن که دیدم , همه خواب بود
خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست
فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست
تا آمدم که با تو خداحافظی کنم
بغضم امان نداد و خدا..... در گلو شکست

من عاشقم به آنچه که ندارم و ديگر هرگز بدست نخواهم آورد
به آنچه نابود شد
به آنچه که از هم گسست
به آنچه که حتی از دورترين نقطه فکرم گريخت
من مجنونم به آن که بيش از همه زجرم داد
و کمتر از همه دوستم داشت
به آن که بدست فراموشيم سپرد و گريخت
به آنکه از من گسست و از من بريد
من شاهدم بر آن چه که در نيمه های شب خموش
و آرام به نام اشک گرم و لرزان بر گونه ام سرازير شد
بر ستمکاريهای دنيای دون
بر نيرنگها و فريبها
من دورم از خوشی ها و شادی ها
سعادتها و نيک بختيها
از آن چه شور و شعف ميافريند
و دلها را به زندگی اميدوار می سازد
از آن چه برق اشک شادی ها را
در چشمها منعکس می کند
من خموشم به زير نگاه های ياس آلود ديگران
در مقابل ستمهاي روزگار
من حسرتم در برابر بدست آوردن او ...
در برابر ياد آوری محبت ها
و غم های او درپيش خاطرات شيرين گذشته
من گريزانم از آفرينش
از آن که بوجودش آورد
در قلبم جايگزينش کرد
و بعد يکباره باپاره ای از قلبم يکجا برد
از آن که رنج را آفريد در قبال خوش بختی
خوش بختی را نمی خواهم غمها را به خاطرش می ستـــــــــايم

عشق بيداد من
باختن يعني لحظه عشق
جان سرزمين يعني يعني
زندگي پاک عشق ليلي و
قمار من مجنون
در عشق يعني ... شدن
ساختن عشق
دل يعني
كلبه وامق و
يعني عذرا
عشق شدن
من عشق
فرداي يعني
كودك مسجد
يعني الاقصي
عشق من
عشق آميختن افروختن
يعني به هم عشق سوختن
چشمهاي يكجا يعني كردن
پر ز و غم دردهاي گريه
خون/ درد بيشمار
عشق من
يعني الاسرار
كلبه مخزن
اسرار يعني
عشق یعنی...
عشق يعني حسرت شبهاي گرم
عشق يعني ياد يک روياي نرم
عشق يعني يک بيابان خاطره
عشق يعني چهار ديوار بدون پنجره
عشق يعني گفتني با گوش کر
عشق يعني ديدني با چشم کور
عشق يعني تا ابد بي سرنوشت
عشق يعني آخر خط بهشت
عشق يعني گم شدن در لحظه ها
عشق يعني آبي بي انتها

داشتم فکر می کردم اگه خدا واسه کسی یار نمی ده یعنی خودش می خواد یارش باشه چون می دونه آدما صبرشونو تواناییشون خیلی کمه واسه اینکه سنگ صبور بندش باشه خودش با آغوش همیشه باز و پر از محبتش آروم می کنه بندشو. فکر کنم این بهترین و قشنگترین بهانه واسه تنها بودن باشه... خدایا بهم آرامش بده... دل بودواشک بودوتنهایی دل می گفت اشک نوازش می کردی شنیدوتنهایی م هریکی دیگری راامان می داد دل گفت:منم وبخشش منم وخواهش منم وسازش منم و... آنقدر گفت وگفت تادیگراشک به فریاد آمد وگفت : بس کن صدف دیگر جایی برای من ندارد بگذاراینگونه باتو بمانم تنهایی که سخنان آندورامی شنید آرام آرام راه خود راگرفت ورفت فهمید که جایی برای ماندن او نیست سنگین ورنگین...
اگر بوی گلی را دوست نداری شاخه هایش را نشکن زندگی قصه مرد یخ فروشی است که ازاو پرسیدند:فروختی؟ گفت:نخریدند تمام شد داشتیم تو جاده می رفتیم که چشمم افتاد به یک تابلو که روش نوشته بود: دوست داشتن دل می خواد نه دلیل(بعضیا-هم-که-......ندارند)****


گلكم دلم خيلي گرفته نمي دونم چه گناهي كردم كه دارم اين
گونه مجازات ميشم هركاري ميكنم نميتونم باخودم كناربيام
اومدي بهم كمك كردي تابتونم دوباره خودموپيداكنم"دوباره
معني دوست داشتنوبفهمم "دوباره جون بگيرموو...
اماحالا ميدونم كه معني دوست داشتن چيه "دوست داشتني
كه باعادت كلي فرق داره .اره گلم بزاربه جرات بگم تنها
كسي كه عميقادوسش دارم وخواهم داشت تويي "مي دونم
اگه كسي پيدا بشه افتخاربده به وبلاگم سري بزنه فكرميكنه
دروغ ميگم ولي نه عين حقيقته "حيف كه نه قلبم نه چشام و
نه وجودم متعلق به خودم نيست وازخداميخوام تواين قدمي
كه برداشتم كمكم كنه تابه آرزوم برسم "آرزويي كه آرزوي
من شده "اگه چشام مال خودم بودبه حرمت دوستيمون فدات
ميكردم اگه قلبم به خودم تعلق داشت اونم ازجاش درمياوردم
ودودستي تقديمت ميكردم تاميدونستي چقدردوست دارم ولي
بايدحفظشون كنم چشاموازبد ديدنها"قلبموازآلودگي ها " و
وجودموازهوس ها ...حيف كه چيزي ندارم تاتقديمت كنم اما
بهم گفتن تااون موقع ميتونم چيزاي خوبوتوش جابدم پس تا
تااون موقع قلبم جاي توست"چشام مال توست"ووجودم فداي
توست "گلكم دلم گرفته كاش بازميتونستي آرومم كني و
ديگه نميتونم ادامه بدم بهتره بااشك چشمام وضوبگيرم وبرم
كمي قران بخونم واينجوري آروم بگيرم ومرحمي بشه واسه
اين دل گرفته ام.











بنام کاتب کتیبه عشق

بين من و عشق تو ولی فاصله ای نيست
گفتم که کمی صبر کن و گوش به من ده
گفتی که نه بايد بروم حوصله ای نيست
گفتی که کمی فکر خودم باشم و ان وقت
جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نيست
رفتی و خدا پشت و پناهت به سلامت 





وفادار تو بودم تا نفس بود
دريغا همنشينت خارو خس بود
دلم را بازگردان بازگردان
همين جا سوختن بس بود بس بود! 

زندگی زیباست*** اما بدون غم![]()
مرگ زیباست*** اما بدون گناه![]()
دوستی زیباست*** اما بدون کلک![]()
عشق زیباست*** اما بدون دروغ![]()
دنیا زیباست***اما بدون درگیری![]()
گل زیباست***اما بدون ریشه ![]()
سکوت زیباست***اما بدون یار![]()
شیشه زیباست***اما بدون تیرگی![]()
برف زیباست***اما بدون رهگزر![]()
خانواده زیباست***اما بدون دوری![]()
ما هم زیباییم ***اما بدون ماسک![]()
تومثل یك معجزه ي حقيقي
تو لحظه هاي بيم و نا اميدي
كه در غروب آخرين دقايق
از آسمون به داد من رسيدي
من آخرين اميد اين نگاهو
به لحظه ي اومدن تو بستم
بيا كه در نهايت صداقت
به انتظار ديدنت نشستم


احمدشاملو

گفتی که می بوسم تو را ؛ گفتم تمنا میکنم..
گفتی اگر بیند کسی؟ گفتم که حاشا میکنم..
گفتی اگر از بخت ِ بد ناگه رقیب آید ز ِ در؟ ..گفتم که به افسونگری ؛ او را ز ِ سر وا
میکنم..گفتی که تلخی های ِ می گر ناگوار افتد مرا؟.. گفتم که به نوش ِ لبم ؛
آنرا گوارا میکنم.
.گفتی چه می بینی - بگو- درچشم ِ چون آیینه ام؟..
گفتم که من خود را در او.....تماشا میکنم

بندي به پايش افكنم؛ گويم خداوندش منم...
چون بنده در سوداي ِزر؛كالاي ِبازارش كنم...
گويد ميفزا قهر ِ خود؛گويم بكاهم مهر ِ خود...
گويد كه كمتر كن جفا ؛گويم كه بسيارش كنم...
هر شامگه در خانه اي؛چابكتر از پروانه اي...
رقصم بر ِ بيگانه اي؛وز خويش بيزارش كنم...
چون بينم آن شيداي ِمن فارغ شد از سوداي ِمن...
منزل كنم در كوي ِ او؛باشد كه ديدارش كنم...
گيسوي خود افشان كنم؛جادوي خود گريان كنم...
با گونه گون سوگندها ؛بار ِ دگر يارش كنم...
چون يار شد بار ِ دگر ؛كوشم به آزار ِ دگر...
تا اين دل ِ ديوانه را ؛ راضي ز ِ آزارش كنم.
/سيمين بهبهاني/

آنقدر نزدیکی به دلم، ای مهتاب
که چنان پندارم
آسمان خاکی است
و میان من و تو
چه کسی می خواهد؟
پرده ی غم بکشد
ولی افسوس که من
تا قلم بر گیرم
که به روی دیوار
عکس تو بنگارم
ابر سرگشته ی غم
هاله ای می گردد
به میان من و تو...
نفسم میگیرد، دلم می لرزد
که چه آسوده توانستی غم
به میان من و او
پرده ای ساز کنی
با غم اغاز کنی...
کـاخ خــــــورشـــیـد 

اگر برای تو شعری عاشقانه بخوانم
این شعر تا ابد با تو خواهد زیست
حتی وقی که من دیگر نباشم
یا وقتی که دیگر میان ما عشقی نباشد
شعر عاشقانه بیشتر از آدمها می ماند
عاشقانت تو را ترک می کنند
اما شعر عاشقانه
همیشه با تو خواهد بود
پس بگذار برایت شعری عاشقانه بخوانم!
شعری از اعماق جان٫
که مرا به یاد تو آورد......
شعری که همیشه با تو بماند.
اگرمی دانستی دل ترک خورده من با یاد چشمان بارانی ات شکسته تر می شود
هیچ گاه به من پشت نمیکردی
اگر می دانستی در خلوت شبا نه ام به طنین قدم هایت گوش می سپارم
تا آخرین ستاره در دامان سپیده به خواب رود
هرگز نمی رفتی...











پيداست هنوز شقايق نشدي زنداني زندان دقايق نشدي وقتي که مرا از دل خود مي راني يعني که تو هيچ وقت عاشق نشدي
















وقتي که گريه کرديم گفتن بچه است................. وقتي که خنديديم گفتن ديونه است
وقتي که جدي بوديم گفتن مغروره............................. وقتي که شوخي کرديم گفتن سنگين باش............................. وقتي که حرف زديم گفتن پر حرفه................................................... وقتي که ساکت شديم گفتن عاشقه................................................... حالا ام که عاشقيم مي گن گناه











عشق کليد شهر قلب است به شرط آنکه قفل دلت هرز نباشد که با هر کليدي باز شود

آري دوستي دو نيمه دارد نيمي از آن عشقي است که دل تو را بيقرار کرده است و نيمي ديگر آن محبتي است که در دل من مي تپد

به نام آن که عشق را با خون به هم پیوند داد
" اولین نامه ی عاشقانه تقدیم به عشق خودم"
در کوچه ای خلوت به دنبال عشق می گشتم عشقی که تا ابد با من باشد عشقی که بتواند من را درک کند . در کوچه ی خلوت گلی را دیدم گلی که پر از احساس و پر از خون جاری از عشق بود. شاید تو فکر کنی که کوچه ی خلوت فقط برای قصه هایی از جدایی است ولی نه بعضی از کوچه های خلوت انسان رو به عشق نزدیک تر میکنه . در آن کوچه یک گلی بود که شاخه ای شکسته داشت گلبرگ های آن پرپر شده بود و جز آه و ناله چیزی برای حرف نداشت . من آن شاخه ی خشکیده را به خانه بردم از او مراقبت کردم او را در جایی قرار دادم که سرور تمام گلها شود به آن آب دادم از خورشید خواستم که بهترین نور خود را به گل بتاباند تا آن گل شایسته گی سروری گلها را داشته باشد . من از او آنقدر مواظبت کردم گاهی دستم از خارهای آن گل زخمی میشد ولی با هر رنج و زحمتی بودآن را به درجه ی سروری رساندم .حال من آن گل را در گلدان خود نگه داشته ام و او را همچون خدا میپرستم و او هم با بوی خوش خود مرا سر مست میکند.



_________________@@@@@___
_________________@@@@@___
_________________@@@@@___
_________________@@@@@___
_________________@@@@@___
__@@@@@@@@@@@@@@@_
__@@@@@@@@@@@@@@@_
______________________________
______@@@@@@@@@_______
__@@@@@_______@@@@@___
_@@@@@_________@@@@@__
_@@@@@_________@@@@@__
_@@@@@_________@@@@@__
__@@@@@_______@@@@@___
______@@@@@@@@@_______
_____________________________
__@@@@___________@@@@_
___@@@@_________@@@@__
____@@@@_______@@@@___
_____@@@@_____@@@@____
______@@@@___@@@@_____
______@@@@@@@@@______
________@@@@@@@@______
_____________________________
______@@@@@@@@@______
______@@@@@@@@@______
_______________@@@@______
_______________@@@@______
______@@@@@@@@@______
______@@@@@@@@@______
_______________@@@@______
_______________@@@@______
______@@@@@@@@@______
______@@@@@@@@@______
به کوه گفتم عشق چيست؟ لرزيد.
به ابر گفتم عشق چيست؟باريد.
به باد گفتم عشق چيست؟ وزيد.
به پروانه گفتم عشق چيست؟ ناليد.
به گل گفتم عشق چيست؟ پرپر شد.
به انسان گفتم عشق چيست؟
اشک از ديدگانش جاري شد و گفت: ديوانگيست








صنگ صبور دوستت دارم







ان هنگام که آن بوته خار بر روي زمين تنها بود ![]()
خداوند گل سرخي را درکنارش رويانيد ...
آن گل در کنار بوته خار شکفت .............![]()
خداند برگشت و آن گل را از روي زمين با خود بهچ
آسمان برد .![]()
اما آن گل ديگر هرگز نشکفت .........
نشکفت آري آن گل سرخ ريشه اش را کنار آن بوته![]()
روي زمين جا گذاشته بود
آخر آن گل به آن بوته خار دل بسته بود![]()
درآن هنگام بود که خداوند گريست .. گريست و عشق
را آفريد .....![]()

انتظار واژه ی غریبی است ...
واژه ای که روزها یا شایدم ماههاست
که با آن خو گرفته ام.
که چه سخت است انتظار ..
هرصبح طلوعی دیگراست برانتظارهای فرداهای من! 
خواهم ماند تنها در انتظار تو
چرا نوشتم در برگ تنهاییم برای تو، نمیدانم؟
شاید روزی بخوانند بر تو، عشق مرا
می دانم روزی خواهی آمد، می دانم
گریان نمی مانم، خندانم!
برای ورودت ای عشق
وقتی که به یادت می افتم،
به یاد خاطراتت...نامه هایت را مرور می کنم،
یک بار...نه...بلکه صد بار
وجودم را سراسر عشق فرا می گیرد

عشق یعنی مستی و دیوانگی
عشق یعنی در فراقش سوختن